تبليغاتX
IRAN
شنبه سی ام خرداد 1388 | 23:20

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد. 

8.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

9.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

دکتر علی شریعتی



گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست میرود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..

 


نويسنده : بهنام آریابد |
شنبه سی ام خرداد 1388 | 23:19


نويسنده : بهنام آریابد |
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 11:6


نويسنده : بهنام آریابد |
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 11:2


نويسنده : بهنام آریابد |
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 11:0


نويسنده : بهنام آریابد |
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 10:57


نويسنده : بهنام آریابد |
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 10:29


نويسنده : بهنام آریابد |
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 | 20:8


نويسنده : بهنام آریابد |
شنبه نوزدهم بهمن 1387 | 20:27
خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده

بگذار هر جا تنفر هست بذر عشق بکارم

هرجا آزردگی هست ببخشایم

هرجا شک هست ایمان .هرجا یآس هست امید

هرجا تاریکی است روشنایی و هرجاغم جاری است شادی نثار کنم

الهی توفیق ده که بیش از طلب همدردی. همدردی کنم

پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم.

ودر بخشیدن است که بخشنده می شویم.

و در مردن است که حیات ابدی می یابیم


نويسنده : بهنام آریابد |
شنبه نوزدهم بهمن 1387 | 12:7
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار می گیرد و آدمهایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب چهره ،چهره ی یک نوزادو شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.استخوانهایم ، عضلاتم ،تک تک سلولهایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید ، سلولهایم را اگر لازم شد ، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاق بشنود . آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را بدست باد بسپارد تا گلها بشکفند. اگر قرار استچیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم،ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید، یادم کنید. عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید . اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید،همیشه زنده خواهم ماند.


نويسنده : بهنام آریابد |
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 | 10:27
                                  

ای خوش آن چشمی که هرگز رفتن مادر ندید                                                  

             

درغبار رفتگان نور از دو چشمم گر پرید. مرگ مادرلیک سیل خون بمژگانم کشید 

می رود ذوق نظرازرفتن خویشان ولی.ای خوش آن چشمی که هرگز رفتن مادر ندید

مادرمن جوهر زحمت کشیها بودو رفت.هرچه مشکل زیست آسان رفت وآرام آرمید

دردم آخر جدا از من صدایم کرده بود.پاسخش را بعد منزل آه کز آهم شنید     

غیرت ایثار مطلق در خلوص مادر است.دست خلقت چونکه مادر آفرید عشق آفرید

مادرا آسوده خفتی با همه سنگین غمی.قصه ی رنج مرا اکنون تو نتوانی شنید  

مادرا لبخند امیدی به خواب من فرست. ایکه در غمها نفسهایت به دادم می رسید 

مادرا هرگه مرا پژمرده میدیدی به عمر. چون گلی کز شاخه افتد چهره ات می پژمرید

مادرا آرام خوابی کن که در این روزگار.هرکه دل بیدارتر لب را پشیمان ترگزید 

روزگاری شد که هرکس اندکی احساس داشت. پاره های قلب او,شداشک و از مژگان چکید

ای روان پاک مادر،کن دعایم در سپهر . کز دعای مادری ؛ملحق به حق شد با یزید 

 

 


نويسنده : بهنام آریابد |
شنبه دوازدهم بهمن 1387 | 12:1
مادرا گرچه چو تصویر خیالی شب و روز                    

در سراپرده ی این چشم پر آبم آیی

خواهشم روزو شب این است به درگاه خدا                     

که کند لطفی و گه گاه به خوابم آیی

 


نويسنده : بهنام آریابد |
چهارشنبه نهم بهمن 1387 | 16:6
خنده ی ظاهر چو بینی اشک پنهان هم ببین   تن بصد پیرایه دیدی مستیه جان هم ببین

روی آرام چو من دریا دلی دیدی اگر      باش تا توفان کنم موج خروشان هم ببین

برق را نیروی تابیدن زجایی دیگر است         در مقام خود فروزی شمع گریان هم ببین

اینقدر مفتون سرو خرم بستان مباش     گاهگاهی جلوه ی بید پریشان هم ببین

رغبت مردم برای هم نشینی دیده ای     از من دیوانه این پای گریزان هم ببین

در گلستان هر گلی زیباست چون پرورده گشت     این گل تنهای خود رو در بیابان هم ببین

خلق سرمستند اما گریه بر احوالشان        دمبدم زین شاعر سر در کریبان هم ببین


نويسنده : بهنام آریابد |